
روزی برای خودت قهوه خواهی ریخت ، روبه روی پنجره ایستاده و همینطور که گرمای فنجان قهوه را تا عمق سلول های تنت حس می کنی ، خبرهای روز را مرور خواهی کرد و ناگهان دلت خواهد لرزید ؛ چون فراموش کرده ای به گل های پژمرده ی اتاقت آب بدهی . اما دلت برای کسی نخواهد لرزید ! دلتنگ کسی نخواهی بود و افسوس چیزی را نخواهی خورد . روزی تمام غصه ها و آدم های رفته را در آسیاب عادت ، حل کرده و فراموش می کنی هرچیز و هرکس و هر خاطره ای را که آزارت می دهد ، و این نوعی مکانیسم...
ادامه مطلب